بخش ۴۱ ـ بگو نمیری فرودگاه، بگو جون رها

رها

بارانی که از صبح آمده، که اصلاً فصلش نیست، بالاخره قطع شد. بوی تازه خاک خیس در هوا پیچیده ولی رطوبت سریع زیر آفتاب داغ از بین می رود.

حسین به درختی لم داده، کنار نیمکتی که اصولاً آنجا می نشینیم. چون نزدیک میشوم نور آفتابی که از لابلای شاخه های درخت پیداست صورتش را روشن می کند. موهای سلمانی نرفته و مرتب نشده ای که بلند است روی گوشش را گرفته. پسرانی را می شناسم که ساعتها وقت صرف موهایشان می کنند تا درست آن مدلی که می خواهند از آب در بیاید. برعکس حسین اصلاً نمی داند فَشِن یعنی چه. امروز شلواری به رنگ قهوه ای بد شکل که از روی کهنگی برق می زند تنش کرده، همراه با پیراهنی به رنگ خاکستری تیره با راه راهای قرمز و کفشهای ساییده که معلوم است آنها را خیلی پوشیده . دستش را به سوی من دراز می کند، بار اولی است که چنین کاری می کند و من هم با او دست می دهم، به این امید که گشت ارشاد این طرفها نباشد، به خصوص که دستم را لحظه ای نگه می دارد و بعد ول می کند، با این که اگر جلویمان را بگیرند نباید زیادی مساله ای باشد، همراه سپاهی بودن این منافع را داردairport.

می گویم، خوبی؟

سری تکان می دهد و می پرسد آیا می خواهم بروم کافه، اما میگویم نه، همین پارک خوب است. از این که تقریباً تنها هستیم خوشم می آید، از این که تنها آدمهای دیگر از ما دور هستند خوشم می آید. ما در مسیر خودمان راه می رویم. یکی دو بار کاملاً اتفاقی کنار بدنمان به هم می خورد و بدون این که ناجور باشد از هم فاصله می گیریم. درباره برنامه هایم می پرسد. برایش تعریف می کنم که در منطقه های گوناگون آمریکا فامیل و آشنا داریم و باید دید، باید درباره این هم تصمیم بگیرم که می خواهم در رشته معماری ادامه تحصیل بدهم یا نه. او به دقت گوش می کند ولی مطلب دیگری هم هست، مطلبی که باید درباره اش صحبت کنیم. اسمش را می گویم و او دستی بلند می کند: نگو، هیچی نگو Continue reading

Advertisements

بخش ۴۰ ـ چطورمی شود از پیش فهمید مردم طبعشان چیست، چقدر قوی هستند، چقدر ضعیف، چقدر با شرف؟

 

رها

شنبه آینده آتوسا ۲۳ سالش می شود ولی همین پنجشنبه جشن می گیرد، تا جمعه اش را بتوانیم صبح بخوابیم. با دیگر دوستان به مادر و خواهرانش کمک می کنیم تا برای این مهمانی بزرگ آماده شوند. کلی غذا می پزیم چون تعدادی مهمان بدون دعوت هم می آیند. مثل همیشه جمعیت دیروقت پیدایشان می شود، بعد از۹ شب.  خانه آتوسا از آن خانه قدیمی هاست، شاید مال صد سال پیش، که هنوز توی بعضی از بن بست های شمیران دیده می شود، ته فرشته، بعد از آخرین بزرگراه. اتاقهای طبقه همکف زودی پر از جمعیت می شود. صدای موزیک، صدای مردم و صدای خنده همه خیلی بلند است و همین که مردم مشروب می خورند بلندتر می شود. برخلاف انتظار، می بینم دارد به من خوش می گذرد. پیراهنی را که به این مناسبت از یکی از مغازه های تندیس گرفته ام بر تن دارم، یک مدل شبه Alexander McQueen به رنگ قرمز، بدون آستین، با دامنی پرچین که کلی نوارهای حریر مانند پر تزیین یافته. Tehran partyشام را خیلی دیر سرو میکنند، حدود یازده و نیم. خیلی گرسنه هستم. برای خودم غذا می کشم و دارم می روم سراغ مازیار و آتوسا که دور میز گردی با چند نفر از فامیلهایشان نشسته اند. کیان جلویم سبز می شود، نمیدانستم حضور دارد. گونه ام را می بوسد و می گوید سلام خوشگله. خودم را عقب می کشم و می پرسم کی رسیده ،- نه این که  برایم مهم باشد ولی گفتم برای این که حرفی زده باشم. می گوید: همین الان. خیال نداشتم بیام بعد فکر کردم شاید تو باشی و هوس کردم ببینمت. دلم برات تنگ شده.”

  Continue reading

بخش ۳۹ـ من آدم شادی بودم، دختری عاشق زندگی

 رها

وارد خانه که می شوم، از اتاق نشیمن صدا می آید و متوجه می شوم پدر و مادرم مهمان دارند. حوصله کسی را ندارم و زود ردمی شوم بروم اتاقم، اما پدرم مرا می بیند و صدا می زند. تازه متوجه می شوم دکتر کاظمی آنجاست. قرار نبود بیاید دیدنمان و فوری نگران می شوم، به خصوص که همه یعنی پدر و مادرم و عمو جمشید و خانجون حاضرند و با قیافۀ خیلی جدی دارند به من خیره می شوند. سلام میگویم و از دکتر کاظمی می پرسم , چیزی پیش آمده؟kucheh ba jub

—ـ بنشین، عزیزم.

آهسته می نشینم؛ در انتظار خبری وحشتناک.

می گوید: از طرف کسی برایت خواهشی دارم.

– ـ‌ خواهشی؟

– ـ بله. ازطرف لطفعلی برادران

-ـ از من خواهشی داره ؟

Continue reading

بخش۳۸ ـ برای جانبازان معلول قسمتی جدا در تظاهرات در نظر گرفته شده

حسین

مقرری را پر کند. هفت ماه است که مقرری دولت به دستش نرسیده. تا بحال سه بار به بنیاد مراجعه کرده ایم و با آدمهای گوناگون صحبت کرده ایم. همه قولهایی می دهند با فورمهای جدیدی که باید پر کنیم. حتی منشی آقاشهروندی را که دو بار به آنها زنگ زده تحویل نمی گیرند. میدانم برادرم حس می کند کاملاً فراموش شده و با این که از امام با احترام یاد می کند و درباره دشمنان نظام ،– یعنی صهیونیستها، انگلیسی ها، امریکایی ها ، شعار می دهد، معلوم است از وضع موجود راضی نیست. گرچه قبل از جنگ با عراق هرگز ندیدم مرتضی از چیزی راضی باشد. آن زمان من بچه بودم و او برادر بزرگم، اما هر بار یادم می آید قدیمها چطور بود، فکر می کنم این فردی را که حالا می بینم دیگر نمی شناسم. در مزرعه خانواده مان در آبادان، مرا روی دوشش کول می کرد و شروع می کرد مانند اسب شیهه کشیدن و پایش را چون نعل اسب به زمین کوبیدن. آن قدر این کارش جالب بود که با چشم بسته می شد کاملاً تصور کرد اسبی واقعی آنجاست و شیهه می کشد. من زیاد اسب ندیده بودم، طرفهای ما بیشتر الاغ دیده می شد، اما بلد بودم صدای اسب را تشخیص دهم. بله، قدیمها آدم شادی بود. اولین بچه فامیل بود که دیپلم گرفته بود. نمره هایش همیشه ۲۰ بود. اگر۱۹ می گرفت اشکش سرازیر می شد. بعد رفت مدرسه فنی که مکانیکی یاد بگیرد. خیلی از این کار خوشش می آمد.Sunflower-farm شب می آمد خانه می نشست و کتابهایش را باز می کرد و اسامی قسمتهای گوناگون موتور را از بر می کرد. عکسها را به من نشان می داد که من هم یاد بگیرم. می خندید و می گفت روزی با هم گاراژ باز می کنیم و همه ماشین هایشان را می آورند نزد ما و بعد گاراژ دومی باز می کنیم و بعد نمایندگی ماشین نو می گیریم و همین طور پیش می رویم. ۱۸ سالش که شد، سال آخر جنگ، بردنش نظام. مادرم همیشه می گفت اگر مرتضی یک سال دیرتر به دنیا آمده بود، نمی بردنش و پاهایش را از دست نمی داد. اما نمی دانم واقعا فرقی می کرد یا نه، بعضی جاها حتی بچه های ده ساله را می بردند.
Continue reading

بخش۳۷ ـ با ور کنید میدانم مردم قادرند چقدر بد باشند

رها

بالاخره دادستانی مینا را احضار می کند. آن قدر عوض شده که یک لحظه او را نمی شناسم. روز مقابله با آن سه گارد که مینا را خیلی کوتاه دیده بودم متوجه شده بودم فرق کرده و دیگر شباهتی به آن زن عصبی بازداشتگاه منفی چهار ندارد. حالا سریع می رود به تریبون و خیلی راست تر از گذشته می ایستد. چشمانش برق می زند. بعد از سالها فشار و نگرانی درباره تنها پسرش که حالا دیگر سالم و خوش در دانمارک است، حتی پوستش صاف تر به نظر می رسد. یادم می آید حسین برایم تعریف کرده بود که وقتی برای اولین بار بعد از این که پسرش از مملکت خارج شده بود،  حسین به دیدن مینا رفت او را بسیار خوشحال دید، با این که اصلاً نمی دانست باز روزی پسرش را خواهد دید یا نه. گفته بود «مادره دیگه،” بر می گردم نگاهی به مادر خودم می اندازم که به جلو خم شده، آن قدر شهادت مینا برایش مهم است، او هم حتماً حاضر است خوشبختی خودش را فدای خوشبختی من کند. بعد مجدداً به شهادت مینا توجه می کنم. دکتر کاظمی قبلاً گفته است که برد یا باخت کاملاً مربوط میشود به همین شهادت چون با این که مینا زن است، زندانبان هم هست بنابراین جزو دستگاه است و بیشتر قابل اعتماد. تمام مدت شهادت مینا با این که به نظر می رسد تحت تاثیر مکان قرار گرفته، کاملاً در پاسخهایش به سوالات قاضی، دادستان و وکیل، محکم پای حرفش می ایستد.Prison guard stands along corridor in Tehran's Evin prison اول کار، نام و آدرس و شماره شناسنامه و تاریخ تولد خود را به صدای بلند می دهد، انگار از روی مدارک رسمی دارد مطلب را می خواند. بعد، با همان لحن می گوید در زندان منفی چهار زندانبان بود و روز۲۹ تیر سر کار بود کارت شیفت او این را ثابت می کند. حدود یک بعد از     ظهر، لطفعلی برادران که  در یکی از اتاق ها نشسته بود مینا و یک گارد دیگر، زهرا خدا بنده را صدا کرد و به آنها دستور داد بازداشتی به نام رها افشار را بیاورند به اتاق بازجویی تحویل دهند و همین کار را کردند. اضافه می کند که آن راهروی  به خصوص و سلولها خالی بود. وقتی از او سوال می شود کی می تواند این مطلب را تصدیق کند می گوید احتمالاً هیچ کس چون آن قسمت همیشه خالی بود، با این که بعد از نابسامانی پس از تظاهرات باعث شده بود تعداد زندانیان زیاد شود.

Continue reading

بخش ۳۶ ـ رفتارخودم باعث شد این مردان تحریک شوند

رها

هنگامی که برای جلسه هفته ای دو بار می روم نزد دکتر جواهری، از این که دورۀ انتظار به پایان رسیده و اوضاع پیش می رود راضی است ولی در ضمن نگران اینکهزیادیبه من فشار بیاید. پیشنهاد می کند از پدر و مادرم بخواهم چند روزی برویم جای ساکتی که کمی با اتفاقاتی که دارد رخ می دهد فاصله بگیرم، و از نظر روحی استراحت کنم. تصمیم می گیرم همین کار را بکنم. در واقع لحظه ای که از آبعلی دور می شویم که برویم باغی که مربوط به یکی از اقوام خان جون است، آرامش به من دست می دهد و امید به این که همه چیز مطابق میلم پیش برود پیدا می شود.Salavati

از تهران دیر راه افتاده بودیم و درنتیجه وقتی به مقصد می رسیم شب شده. خانواده ای که مهمان آنها هستیم خیلی از ما استقبال می کنند. غذای فراوانی تهیه دیده اند و اصرار دارند که همه خیلی بیش از حد معمول غذا بخوریم. اصولاً از این نوع تعارف بیزارم، به خصوص که بدم میاید زیادی غذا بخورم، اما این دوستان آنقدر مهربانند که دلم نمی آید بی میلی نشان دهم.

فرداصبحش  پدرم می خواهد کتاب بخواند  و زانوی مادر اذیتش می کند. درنتیجه بعد از صبحانه با عمو جمشید میروم پیاده روی مفصل. کنار رود کوچکی که دو طرفش درختهای تبریزی جوان ردیف هستند قدم می زنیم. کسی نیست، در نتیجه کفش ورزشی و جورابم را در می آورم و پا برهنه می روم روی سنگهای وسط رود. آب غرغر کنان ازلای انگشت پایم می گذرد. عمو جمشید می گوید: جوان که بودیم خیلی می آمدیم اینجا. خیلی با صفا بود.

ـمگه الان با صفا نیست؟

ـفرق میکنه رها جون، همه چی فرق می کنه. وقتی به عقب نگاه می کنیم و یادمان می آید چطور بودتوزیادی جوونی، نمیدونی  ایران چه جوری بود.

ـهمین طوری هم که هست دوستش دارم ولی میدونم برایشمااینطور نیست.

ـاین چه حرفیه؟! میدونی عاشق ایرانم. اما منو خسته کرده.

این جا هم، مانند مواقع دیگر، متوجه می شوم که از زمان آن اتفاق در زندان، دنیا را طور دیگری می بینم، مردم را طوری حس می کنم که قبلاً نمی کردم. به صورت متضاد، بعضی وقتها، مواردی که برایم مهم بود الان نسبت به آنها کاملاً بی تفاوتم، در صورتی که برعکس، بعضی وقتها  نسبت به بعضی چیزها شدت و هیجانی در خود می بینم که قبلاً سراغ نداشتم. دست عمو جمشید را در دست خودم میگیرم. من چیزی از آن گذشته نمی دانم و حتی اگر به دقت تعریف کند چگونه بوده، با صفایی که او می گوید سی، چهل، پنچاه سال پیش احساس می کرده، برای من مفهومی ندارد. حتی وقتی هوای این جا همین اندازه ظریف، و حتی آفتاب به همین اندازه داغ بود، من چطور می توانم از ایرانی که او شناخته تصوری داشته باشم به غیر از طریق داستانهایی که می شنوم؟

می گوید: ببین، یک دقیقه پیش که میخواستی پا برهنه باشی و کفش و جورابت را درآوردی و یا پاچه شلوار جین ات را بالا کشیدی، دور و برت را نگاه کردی تا مطمئن باشی کسی نیست. تو با این محدودیتها بار اومدی در نتیجه چطوری می تونی بدونی وقتی محدودیتی وجود نداشت چه جوری بود؟

ـشما واسه این ناراحتی عمو جون؟

ـناراحتم؟ نمی دونم دختر جون . بعضی وقتا که به حال خودم فکر می کنم از خودم می پرسم: حالا اگه انقلاب نشده بود چی؟ اگه در این رژیم وحشتناک مذهبی زندگی نمی کردیم چی؟ آیا گذشت زمان رو به همین شدت حس می کردم؟ آیا تمام خاطراتم به همین درجه تلخ به نظر می رسید، چون اصلاً ربطی با آنچه که امروز می گذره نداره؟ یا این که مساله اصلی پیر شدنه؟

از جایم بلند می شوم، با دستم که هنوز دست عمو را گرفته او را می کشم بالا. پای برهنه ام را در کفش ورزشی ام فرو می کنم بدون این که بند آن را باز کنم. به سوی خانه باز می گردم. هوای کوهستانی را عمیق تنفس می کنم، به اندازه گل شقایق که درمقداری علف آن پایین در باد می رقصد احساس سبکی می کنم.

می گویم، چه فکر خوبی بود دوتایی بریم پیاده روی. هرگز پیش نمیاد با شما باشم و حرفای شما را بشنوم، بدونم توی قلبتان یا زندگیتان یا قدیما چی هست. اما ببخشید به نظر میرسد بیشتر وقتا فقط از ایرونیا ایراد می گیرید که به نظر من خیلی منفیه.

ـمیدونم، حتی به گوش خودم منفی به نظر میرسه، اما منظورم این نیست. راستش غصه ام میشه که ملتی آنقدر با استعداد و باهوش همیشه توی این دامهای خطرناک میفته، اصلاً  برای خودشون فکر نکنن و تنها این الگوهایی که قرنهاست این مملکت و بلکه این منطقه را داغون می کنه تکرار کنن. بعدش این فکر برام پیش میاد که آخه چرا. راستشو بخوای چیزی که بیش از همه منو اذیت میکنه اینه که چقده  همه چیز خودمونو انکار می کنیم. میدونی چقده دائم می گیم عاشق ایران و ایرانی هستیم ولی از رفتارمان کاملاً پیداست که این طور نیست. تو هیچوقت خارج نبودی اما باورت میشه ایرونی از دور ایرونی رو میشناسه و فوری راهشو کج میکنه تا برخوردی پیش نیاد.

ـاز کجا میدونن کی ایرونیه؟

ـفوری می فهمیم.

در راه بازگشت می گویم بعضی وقتها اینطور به نظر می رسه که اوفکر می کند ما غیر متمدن هستیم در صورتی که چنان  تمدن بزرگی داشتیمعمو میگوید آنچه که قرنها یا هزارها سال پیش داشتیم، مهم نیست.

ـمثل اینه که یکی بگه من سالها پیش خیلی ثروتمند بودم یا خیلی قدرتمند بودم یا خیلی زیبا بودم یا خیلی جوون. آنچه که الان هستی مطرحه.

بعد سوژه را عوض می کند:اما راست میگی؛ خیلی خوب شد این گردش را با هم رفتیم. دکتر جواهری خوب فکری کرد گفت چند روزی دور بشین. شاید کمکت کنه،  در جریانی که حالا باهاش روبرو میشی. تو خیلی شجاعی، محال بود جای تو باشم، محال بود هیچکس جای تو باشه.

می خندم: پس حالا شدم قهرمان؟

ـالبته.

پدر و مادرم نزدیک درخت خرمالویی نشسته اند که تازه دارد جوانه می زند وقتی می بینند داریم نزدیک می شویم برایمان دست تکان می دهند. قیافه شان حاکی از صفا و خوشحالی است. من هم احساس آرامش درون می کنم، حسی که مد تهاست به من دست نداده. بقیه بودنمان در آن محل به خوبی می گذرد. کیف می کنم از بازی با یک پسربچه کوچکی که نوۀ کسی است. موهای فرفری دارد و صدایی ظریف، خیلی مامانی است و فکرم را از تهران و معرکه ای  که در آن جا در انتظارمان است دور نگه میدارد. با بردیا و آتوسا هم صحبت می کنم. حسین یک بار تلفن می زند ولی مثل همیشه حرف زیادی برای گفتن ندارد به غیر از احوالپرسی. درضمنمیگوید آقای شهروندی او را از حضور در محاکمه منع کرده است.

تاریخ محاکمه را گذاشته اند شنبه، اولین روز هفته. پنجشنبه شب بر می گردیم تهران تا خودمان را ا نگه میدارد لاً از نظر فکری آماده کنیم. صبح زود خودمان را به دادگاه می رسانیم. دکتر کاظمی که از قبل رسیده کاغذ بازی ها را انجام می دهد، بعد همه می نشینیم در یک اتاق انتظارپدر و مادرم، عمو جمشید، دکتر کاظمیبرایمان چای می آورند. مقداری در راهرو سر و صدا میپیچد، صدای کسانی که  دارند وارد دادگاه می شوند. از دکتر کاظمی می پرسم چند نفر در آن جا خواهد بود، می گوید اتاق دادگاه متوسط است. بنابراین حدوداً پنجاه نفر.

ما را صدا می زنند. من با وکیلم روی نیمکتی جلوی دادگاه قرار می گیریم. روی نیمکت دیگری آن طرف صحن دادگاه آن دو نفر گارد قرار گرفتها ند، با افرادی که لابد وکلایشان هستند. زندانیها همان لباسهای پیژامه وار از پارچۀ کلفت خاکستری تنشان هست که در آن محاکمه های دسته جمعی مخالفان دیده بودیم. این موضوع داستان را مسخره تر می وانمودمیسازد چون انگار افرادی که امروز محاکمه می شوندهمین الان از رختخواب درآمده اند. مسئولین دفتر دادستانی عبارتند از سه نفر شخصی و یک آخوند که با فاصلۀ کمی از ما نشسته اند. دکتر کاظمی درگوشی به من می گوید که دادستان کل آقای جعفری خودش نیست اما دادستانهای دیگری را به نمایندگی فرستاده است. هیچکس به من نگاه نمی کند. بعد قاضی ابوالقاسم صلواتی وارد می شود،با همکارانشکهپشتسرشمیایند. قاضی مرد تنومند عبوسی است با ته ریش تیره و موهای بسیار سیاه که روی گوشش و مقداری پیشانی کوتاه او را پوشانده، مانند یک کلاه گیس بد قواره که اندازه هم نباشد.

جریان دادگاه را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کند و بعد یک منشی جزئیات قضیه را می خواند که روز۲۹ تیرماه ۱۳۸۸ دو فرد به نام لطفعلی برادران و رحمت الله چایچی به شکنجه و تجاوز رها افشار در زندان منفی چهار وزارت دادگستری متهم هستند. فرد سوم به نام عماد کرجی خودکشی کرده است. سپس مطالب بسیار طولانی قضایی و اجرایی انجام می گیرد. قاضی که ناهار اعلام تنفس می کند، افراد خانواده و خودم حوصله نداریم برویم بیرون غذا بخوریم. در واقع هیچکدام زیاد گرسنه نیستیم. می رویم در همان اتاق انتظار می نشینیم و پدرم یکی را می فرستد کباب و گوجه بیاورد.

تازه بعد از دو روز مذاکرات کرخ کننده آن دونفر را یکی بعد از دیگری احضار می کنند به تریبون جلوی دادگاه. رو به قاضی می ایستند و یکی بعد از دیگری می گویند هرگز مرا ندیده اند. بعد باز هم مقداری مذاکرات و صحبت انجام می گیرد و بالاخره مرا برای دادن شهادت احضار می کنند. نمی دانم چقدر پشت آن تریبون ایستاده ام. به نظرم شهادتم خیلی سریع گذشت ولی پدر و مادرم بعد گفتند بیش از دو ساعت طول کشید. همچون روز مقابله با گاردها  – و این بار قرص مسکن هم نخورده امتمام مدت آرام هستم، صدایم هرگز نمی شکند، اشک به چشمانم نمی آید، موقع تعریف کارهایی که این گاردها با من کرده اند، بر می گردم و آنها را که پشت سرم نشستهاندنگاهمی کنم. حضار در سکوت کامل گوش می دهند. همه جدی هستند،  هتی چند نفر سپاهی که نمیدانمبهچهدلیلحضوردارند. آن یکی دو باری که بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم، به نظر گرفته می رسند. همه در دادگاه به دقت به حرفم گوش می دهند در صورتی که مستقیم درباره کتک خوردن، مو کشیدن ها، کوبیدن سرم به دیوار، بریدگی گردنم به وسیله آلتی برنده، ضربه دیدن مچ پایم روی لوله کنار دیوار و زدن وحشیانه کف پایم به وسیله چوب و ابزار دیگری که نتوانستم ببینم چیست. برای توضیح بقیه اتفاقات، الفاظ و کلماتی که با دکتر کاظمی تمرین کرده بودم یاری می کند. بدون آن که وارد جزئیات شوم، هر طوری هست تجاوز به وسیله آن سه مرد را توضیح می دهم و نیشگون گرفتن نک سینه هایم با چنان زوری که چندین هفته طول  کشید تا دردش از بین برود، تجاوز از عقب به وسیله برادران و حرفهای رکیک و زننده ای که تمام مدت حمله این مردان به کار می بردند. همین که تعریف میکنم، صدای بریدگی نفس بین حضار به نظرم نشان دهنده آن است که هر طوری هست واقعیت آنچه که در زندان رخ داده را به خوبی توضیح داده ام. بعد دادستان عکسهایی را که در بیمارستان گرفته شده بود به عنوان مدرک وارد می کند. قاضی بدون تغییر قیافه نگاهی به آنها می اندازد، بعد وکیل خودم و وکیل مدافع آن دو نفر را صدا می زند تا بیایند جلو و عکسها را ببینند چون حضار حق دیدن آنها را ندارند.

من بسیار متعجب و عصبانی می شوم. باورم نمی شود که عکسهایی به این حد خصوصی و در ضمن آن قدر تحقیرآمیز را به این افراد نشان دهند اما دکتر کاظمی بعدا به من می گوید که صورتم را کاملاً محو کرده بودندو زخمها و کوفتگیها به حدی بود که اصلاً سینه هایم و اعضای تناسلیم دیده نمی شد. مجبورم حرفش راباور کنم اما به هر حال چه من در آن عکسها شناخته شوم یا نه معلوم بود که از من است.

جریان به صورت باوقاری ادامه پیدا میکند، تااین کهکاملاً غیر منتظره وکیل برادران مرا به این متهم می کند که رفتارخودم باعث شد این مردان تحریک شوند. دکتر کاظمی در جوابش می گوید وقتی دزد خانه آدم را می زند و اشیایی را می برد کسی نمی گوید صاحبخانه آنها را تحریک کرده.

وکیل برادران می گوید فرق می کند. دختران بی حیا چون او این نوع توجه را به خودشان جلب می کنند.دکتر کاظمی خیلی تند می گوید: این محاکمه خانم افشار نیست.

وکیل ول نمی کند: «اما موکل شماست، خانم افشار،که باعث شداین شرایط به وجود بیاید

قاضی می خواهد چیزی بگوید اما دکتر کاظمی با خشم می پرد وسط حرفش و می گوید به نظر او روش دفاعش متناقض است. از طرفی می شنویم موکلش هرگز مرا ندیده و از طرف دیگر می گوید به خاطر رفتار هرزه این دختر این بلا را بسرش آورده، کدام درست است؟

قاضی سرفه ای می کند، بدون این که نظری بدهد، و به وکیل که مردی با صورت گوشتالوو سرخدر واقع چون پوست تیره ای دارد، می شود ارغوانیخیره می شود. وکیل می گوید لابد سوء تفاهم شده اما توضیح نمی دهد در چه موردی و شروع می کند مدارکی را که جلویش قرار گرفته پس و پیش کردن.

داستان همین طور ادامه دارد. روزها و هفته های بعد مطالب قضایی عجیب، خسته کننده، با چانه زدن و جر و بحث های بی انتها در مورد کوچکترین جزئیات ادامه می یابد. متخصصین گوناگون می آیند برای طرفین شهادت میدهند. ماموران زندان، پزشک زنی که اول در شریعتی مرا دید، جراحی که مرا بخیه کرده بود، کسی که از پزشکی قانونی، که سخنانش مخلوطی است از حرفهای مثلاً علمی، بعد تعهدات مهم اسلامی، و بالاخره دفاع پرشور یازتشکیلات این مملکت مقدس، تا این که قاضی او را مرخص می کند و می گوید شخص دیگری از همان تشکیلات بیاید گزارش کوتاهتری بدهد. بعد شاهدانی می آیند که درباره خصوصیات اخلاقی مثبت مدافعین صحبت می کنند، معلم دبیرستان برادران، همسایه های چایچی که به تفصیل تعریف می کنند چگونه سالهای تمام او به همه توجه و محبت کرده و چنین آدمی امگان ندارد مرتکب جنایتی شده باشد که به او نسبت می دهند. هنگامی که نزدیک بود عروسی دختر نوجوانی به هم بخورد چون فامیل  نامزد که متمول تر بوده دنبال موقعیت بهتر می گشتند و خانواده دختر را کوچک کردند و شروع کردند به شایعه پراکنی، چایچی بود که جلوی شایعه ها را گرفت و نسبت به وقار و پاکی عروس آینده شهادت داد و دستبرنداشت تا عروسی سر گرفت. چیزی نمانده من هم قاطی حرفها شوم و بگویم احتمالاً اشتباه از من بوده. تازه دارم می فهمم سه نفری که به من تجاوز کردند و شکنجه ام دادند وبرای بقیه عمرم مرا زخمی کرده اندشهروندهای نمونه ای هستند که همه باید به وجود آنها افتخار کنند!

قادر نیستم در تمام مدت به جریاناتی که می گذرد توجه کنم، بعضی وقتها حواسم پرت می شود و هنگامی که مطلب جالبتری پیش می آید بر میگردد سر جایش. این وضعیت عجیبی است. این که اتفاقی به این حد مهم که در زندگی من اتفاق افتاده در این محل مورد بحث باشد و من گاه و بیگاه اصلاً یادم نباشد چرا.

وقتی مامور زندان که مسئول نگهداری کارت شیفت است را صدا می زنند، کسی از دفتر دادستان کارتهای مربوط به روز تجاوز را به وی می دهد. به دقت به آنها نگاه می کند و وقتی به او دستور داده می شود از روی آنها بخواند با صدای بلند همین کار را می کند. اینها کارتهای شیفت هر سه گارد است (که قاضی اجازه نمی دهد کارت عماد کرجی را وارد کنند چون او درگذشته) و کارت مینا در آن روز، از یازده صبح تا هشت شب. وقتی مامور این ساعتها را می خواند، دادستان توضیح می دهد مناسبتمطرحکردن شیفت این زندانبان بعداً روشن خواهد شد. بعد از این که مامور تصدیق می کند که این ساعات را از روی کارتهای اصلی خوانده و دستی در آن برده نشده، آنها را بر می گرداند به میز دادستانی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

__________

 

 

بخش۳۵ : قد یم ها عید را بیشتر از هر موقع سال دوست داشتم.

رها

یکی از بچه ها سوال می کند: کی دلش میخواد بره دسته ها رو ببینه؟
من که زیاد دلم نمیخواهد. از دیدن دسته های عاشورا می ترسم و فکر نکنم فقط من باشم. خان جون بارها برایم تعریف کرده که بچه که بود، با دیدن این دسته های ترسناک و خون آلود عزاداری امام حسین، تامدتها کابوس می آمده سراغش. تا آنجایی که یادم هست هر سال در همان روز تعریف می کند که چطوردر بچگی که با خانواده اش در قلهک زندگی می کردند، کلفت ها و نوکرها، او و خواهر و برادرانش را می بردند کنار جاده قدیم شیمران بایستند، تا دسته های عزاداری از بازار برسند. خان جون – که تصور او به صورت دختربچه مشکل است – سرش را در چادر ننه اش قایم می کرد بس که از دیدن خونی که از مردمی که با قمه می زدند توی سرشان، و یا از دیدن زنجیری که به پشت لختشان می زده اند وحشت داشتhaft seen .

آتوسا کف می زند و مانند همیشه با شوق زیاد میگوید: آره، بریم! همه مون بریم! مازیار هم طبق معمول همصدا با او میگوید بله، بردیا هم همچنین و من هم بر خلاف میلم می گویم باشد

Continue reading

بخش ۳۴ـ دیگربر نمی گردم دانشگاه

 رها

تا زمانی که ندانم تا کی در ایران خواهم ماند یا اصلاً روزی آن را ترک خواهم کرد، همین بهتر که برگردم دانشگاه. تا چه اندازه این کار مشکل خواهد بود و رفتار سایر داشجویان نسبت به من چه خواهد بود اصلاً نمی دانم. تصویر جدیدم به عنوان یک فعال سیاسی تصویری نیست که از آن راضی باشم یا خوشم بیاید، همین طور از شهرتی که به دست آمده و طرفداران پرشور و مخالفان دوآتشه – اصلاً اگر پُست های روی اینترنت ارزشی داشته باشد.  Students همین که بتوانم همراه با آتوسا مجدداً بروم سراغ پروژه مان بهترین مشغولیت ذهنی برای من است و تا موقعی که تکلیف آینده روشن شود مرا مشغول نگه خواهد داشت. قرار است جدا جدا روی پروژه کار کنیم و گاه و بیگاه با هم بنشینیم تا مراحل آخر را درست برنامه ریزی کنیم، با این که اصلاً معلوم نیست این پروژه را هرگز ارائه خواهیم داد یا نه. مدتی است کسی از استادمان خبری ندارد. پاک غیبش زده. از بعضی صحبتهای پارسالش حدس زده بودیم که زیاد طرفدار جمهوری اسلامی نیست. بعید نیست بالاخره برای خودش دردسری درست کرده باشد و مملکت را ترک کرده باشد. تنها کاری که من می توانم بکنم این است که کار را از همانجایی که قطع کرده بودم از سر بگیرم، به خصوص که قرار است دانشگاه طبق برنامه هر سال به موقع باز شود. اول مهر، دو روز دیگر.

Continue reading

بخش ۳۳ـ دنیایی تهی از عقل و منطق

گیتا

جمشید ناهار مرا می برد در رستوران شیکی به نام La Cheminée . می خواست به خاطر من از زهره هم دعوت کند، یعنی کسی که منزل او هستم، ولی خوشبختانه جایی گرفتار بود. خانواده جمشید هم نتوانستند بیایند به هر حال نسرین فردا شب در منزل از همه دعوت کرده و فرصتی خواهد بود که با یکایک افشارها که خود را به آنها این طور نزدیک حس میکنم خداحافظی کنم، بعد هم اگر صحبت این که بعد از محاکمه رها بیاید امریکا ماندگار شود به نتیجه برسد، امیدوارم بتوانم درآن زمان به او کمک کنم.
دکور رستوران بسیار شیک است و هنگامی که سر پیشخدمت اسموکینگ بر تن (و پیشخدمتی «منو» در دست با پیراهنی هلویی، یعنی رنگ سفره های رو میزهای گرد با فاصله در ناهارخوری) ما را راهنمایی می کند، جمشید می گوید غذایشان هم خوشمزه است. ما را می نشنانند سر میزی در گوشه ناهار خوری، گارسن با پیراهن هلویی رنگ خود «منو» را می دهد به سر پیشخدمت،larak که وی آنها را به نوبه خود با آب و تاب می دهد دست ما. نفر سومی هم در گیلاس هایمان آب می ریزد، با سر و صدای تکه های یخ، همه با قیافه های بسیار جدی. سر پیشخدمت با اشاره دست به نیمی از پیشخدمتهای دیگر دستور صادر می کند و بالاخره می گذارد نگاهی به منوی غذا بیندازیم.. هر دو نفرمان پاستای باریک با میگو سفارش می دهیم و بعدش فیله مینیون. پیشخدمت دیگری با آیس-تی می رسد و پارچ آن را چنان با دنگ و فنگ در دست گرفته که گویی قرار است شراب قیمتی Bourgogne بیاورد. تقریباً انتظار دارم اول کمی چای بریزد در گیلاس جمشید که آن را بچشد. اما در رستورانهای جمهوری اسلامی امکانات تظاهر و ادعا محدود است. در انتظار غذا نشسته ایم، دور و برمان را نگاه می کنیم و به جمشید می گویم با آمدن به این رستوران سفرم به ایران خوب طوری خاتمه پیدا می کند. می گوید؛
– ـ می بایست زودتر از اینها می آوردمت اینجا. داستان خیلی جالبه. قدیمها اینجا ملک عظیمی بود بنام لارک. صاحبش هم مرد جالبی بود. یک ژنرال ایرانی از مادر روس. تو در دربار تزار بار آمده بود و در چهار سالگی شده بود ژنرال ارتش ایران.
– ـ عجب! Continue reading

بخش ۳۲ ـ بعد هم محاکمه های مسخره حجاریان و ابطحی و دیگران شروع می شود

پدر و مادرم فوق العاده به نظرم می آیند. همچنان قرص پشت سرم ایستاده اند. اما بعضی وقتها از خودم سوال می کنم آیا بعد از حادثه مرا جور دیگری می بینند؟ من آن کسی که قبلاً بودم نیستم و همین دلیل می شود که دیگران، حتی افرادی نزدیک مانند پدر و مادرم، دیگر مرا آن طور که می شناختند نبینند. دید ما نسبت به اشخاص مربوط است به اتفاقاتی که در زندگی آنها رخ می دهد. خودم یک بار شاهد چنین وضعی بودم. مدرسه که می رفتم، مثلاً نه یا ده ساله بودم، دو خواهر بودند که پدرشان در یک تصادف ماشین کشته شد. بعد از چند روزی دو تایی برگشتند مدرسه. آنها فرق کرده بودند، همه چیز فرق کرده بود، و رفتار همکلاسها، از جمله خود من، نسبت به آنها فرق کرده بود. باید به این صورت توضیح بدهم که طوری بود که آنها چیزی از مفهوم زندگی را درک کرده بودند که ما با آن آشنا نبودیم و این باعث فاصله بین آنها و ما شده بود.trials+in+tehran تا آخر سال مدرسه، دیگر ما مثل قبل با آنها بازی نمی کردیم. نه این که آنها را طرد کرده باشیم ، که معلم هایمان اجازه نمی دادند، ولی هیچوقت دیگر جزو هیچ برنامه یا گروهی نمی شدند، حتی در زنگهای تفریح. با این که از آنها دعوت میکردیم بیایند باما بازی کنند، لابد خودشان حس می کردند که زیاد مایل نبودیم با ما قاطی شوند، خودشان را کنار می کشیدند و دو تایی یک گوشه حیاط می نشستند، گاهی درگوشی با هم پچ پچ میکردند. پیش خودم فکر میکردم شاید از پدر از بین رفته شان یاد می کردند. اصلاً نمی توانستم فکر کنم که اگر برای پدرم ، یا حتی بدتر، مادرم، چیزی پیش می آید چطور قادر بودم به زندگی ادامه دهم. می خواستم از آن دو خواهر سوال کنم آیا دلشان برای پدرشان تنگ می شود یا نه، ولی جرآت نمی کردم. هیچ کس زیاد با آنها حرف نمی زد Continue reading